تبليغاتX
بهــــــــــــــــــــــــار مهــــرگان
 متفاوت ترین

 

متفاوت ترین چیز شاید لبخندی باشد از مهر و یا نوازشی نرم بر دست.

شاید نگاهی باشد خیس و یا فشار آغوشی باشد گرم .

متفاوت ترین چیز شاید عبور آرام خاطراتی ناب باشد در ذهن .

متفاوت ها بسیارند ولی تو متفاوت ترینی و

متفاوت ترین چیز در زندگی ، تجربه با تو بودن است  در سراشیب و سرازیر عمر .

دریایی بی انتها از درک و چشمه ساری سرشار از بزرگی .

موجی آزاد و  بارانی بی دریغ

مربعی از عقل ، علم ، عشق و عمل .

به پاس آنچه که بودی و آنچه که هستی

در این ده سالهء دیدار ِ نخست تا امروزِ من

دوستت دارم

تولدت مبارک ...

 

|+| نوشته شده توسط بهار مهرگان در یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388  |
 تلفن
یه بوق شــوم بی ربط
باز هم تو آنسوی خط

مکث ، سکوت، نگاه، پلک
من از تو خسته ، دل چرک

هوا ،نفس ،دو تا شش
برای دردی تن کـــــــش

لب و دهان ، یه رج حرف
نیـــــمه خـــــالی ظـــرف

من و هجـــوم گـــریه 
تو و یه قلـــب مــرده 

من و غمی سراسر 
تو و تبــــاهی من !!
|+| نوشته شده توسط بهار مهرگان در سه شنبه بیستم بهمن 1388  |
 فوتبال
 

بعضی وقتها آفتاب از یک جهتهایی می تابد و یک اتفاقات خاصی رخ می دهد که آدم رسماً هنگ میکند . در چنین مواقعی انسان به طور کاملاً انفعالي ، پتانسیل انفجار از فرط تعجب را داراست . یکی از همین حوادث امروز را شرکت ما رخ داد و نزدیک بود چهار نفر را به کام مرگ بکشاند . لابد خیلی کنجکاو شده اید که قضیه از چه قرار است . عجله نفرمایید عرض میکنم .

راستش امروز به مناسبت بازی استقلال و پرسپولیس صبح زود تمام همکاران یک فقره برگه مرخصی پر کرده و آن را به مسئول محترم پرسنلی شرکت که همان دم مسیحای مدیر میباشند ، تحویل دادند . دست بر قضا مدیر هم برای جلسه ای از تهران خارج شده بود . لازم به ذکر است که یکی از قوانین مسخره و  چرند شرکت ما اينست که مرخصی حتی از نوع ساعتی آن بايد با اجازه شخص مدير باشد .

از ساعت 10 صبح قدم رنجه های اولیا حضرت شروع شد چون طبق عادت دیرین در شرکت ما هم مثل کشورمان ، در روزهای نبودن شخص اول مملکت حتماً بايد شخص دوم يک حرکتي از خودش نشان بدهد تا یک وقت خدای نکرده مردم احساس راحتی و آرامش نکنند . خلاصه با هر بار رفت و آمد ایشان یک نفر از همکاران می پرسید که آیا سرکار خانم تاییدیه تلفنی را اخذ کرده اند یا نه . ایشان هم با لبخندی مظلومانه عنوان میکردند که هنوز موفق به تماس نشده اند . از خدا پنهان نیست از شما هم پنهان نباشد که قلب چند نفر از همکاران ما تا ظهر ده بار در حلقشان چرخید و چه فحش ها و ناسزاهایی که در دل داشتند و از ترس بر لب نه ! به هر حال به هر جان کندنی بود ساعت به 2 رسید . خانم طبق معمول با دستهای باز و نگاه مختص خودشان قدم رنجه کردند و گفتند با مهندس تماس گرفته اند و ایشان فرمودنده اند که بچه ها در این ترافیک کجا میخواهند بروند ؟؟  چشمان همه ما از فرط تعجب در حال از حدقه در امدن و قلبمان برای اين دلسوزی جگرسوز در حال سوختن بود که ناگهان همان معجزه قرنی که ميگويند رخ داد و ايشان ادامه دادند : البته مهندس فرموده اند که بچه ها میتوانند از اطاق من برای دیدن بازی استفاده کنند ضمناً بگوييد از آنها پذيرايي هم شود !!

خداییش باورتان ميشود ؟ باورتان میشود که نوسترآداموس اين روز را پيش بيني نکرده بود !! باورتان میشود ما میتوانیم ساعتی در شرکت باشیم و بدون فشار دادن سرانگشت دستمان بر آن دستگاه حضور غیاب برای محاسبه کسری کار ، کار نکنيم !! باورتان ميشود با ما مثل یک انسان برخورد میشود و از ما پذیرایی هم میشود  !!باورتان ميشود ؟؟ من خو.ابم یا بیدارم !!

خلاصه کنم فوتبال را با همکاران دیدیم . 30درصد استقلالي و 70 درصد پرسپوليسي بودند . اما هيچ وقت فراموش نميکنيم که آنها کميتشان بيشتر است و ما کيفيتمان !!

 

|+| نوشته شده توسط بهار مهرگان در چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388  |
 برخی افراد واقعا درد شما را احساس می کنند

 

مدتي پيش در جایی خواندم که محققان دانشگاه بیرمنگام  کشف کرده اند که بعضی از افراد هنگامی که فرد دیگری را در عذاب و ناراحتی می بینند می توانند دقیقا درد فیزیکی وی را احساس کنند و این یافته می تواند دلیل واکنشهای شدید برخی نسبت به ناراحتی دیگران را توضیح دهد.

تاکنون نمیدانستم دلیل اين دردی که بيشتر اوقات از صحنه های دردناک تجربه ميکنم چيست ؟ فکر ميکردم زيادي حساس هستم هرچند که اين ، با شناختي که از خودم داشتم هم خواني نداشت . امسال عاشورا وقتي به طور اتفاقی دقيقاً لحظه بریدن سر يک گوسفند پشت پنجره رفتم ، بعد از افتادن آن حيوان به زمين بي اختيار زانوهايم شل شد ، گردنم افتاد و تمام بدنم درد گرفت . من از ناراحتي و اندوهي که از کشتن يک حيوان به انسان وارد ميشود حرف نميزنم ، منظورم يک درد کاملاً فيزيکي است . نيم ساعت تمام از درد به خودم مي پيچيدم و نفسم بالا نمي آمد . هيچ کس باور نميکرد اما من تمام لحظات جان دادن آن حيوان درد کشيدم و تازه آن فقط يک حيوان بود .

در مورد انسانها هم دقيقن همين اتفاق رخ ميدهد . صحنه هاي کتک کاری ، خون و يا مرگ ، يک درد جسماني عميق در من بوجود مي آورد و من نمی دانم اگر این توانایی خدادادي مقابله با احساس های بد در من نبود چگونه ميخواستم اين تجربيات را سپري کنم . گاهي موضوع تنها به ديدن صحنه هاي خشن و دردناک ختم نميشود مخصوصاً در مورد کساني که دوستشان دارم ٬ کوچکترین احساس درد در آنها ٬ مرا هم دچار ميکند . فراموش نميکنم روزی را که برادرم در انتظار يک خبر مهم از استرس تمام روز روی کاناپه دراز کشيد و کلمه اي هم حرف نزد ، آن روز من از ناراحتي چند بار دچار تهوع شدم و تمام روز صدای ضربان قلبم را از گوشم شنيدم . گاهی اوقات نیز با خواندن مطالبی که شاید حتی نویسنده اش را هم نمی شناسم ، میتوانم همان درد را در خودم احساس کنم و  بعد از احساس درد عميق جسمي ، حس یاری رساندن بزرگترین چیزیست که در چنين لحظاتي در وجودم تجربه می کنم .

تمام اينها را گفتم تا بگويم ميدانم همه آدمها مثل هم خلق نشده اند و اينکه تا چه اندازه بتوانی هم درد باشی ، شايد چيزی باشد که بايد در وجودت نهفته باشد ، هرچند معتقدم احساسهايي از اين قبيل بيش از اينکه به فطرت يا زنتيک مربوط باشند به محيطی مربوطند که انسان در آنها شکل ميگيرد و باورم اینست که فطرت انسانها دو نوع دارد ٬ خوب و خوبتر ٬ ولی با این حال آیا کسی هست که به من بگويد چگونه است که بعضی از انسانها ديگران شکنجه مي دهند ، به آنها تجاوز می کنند ٬ به قتل ميرسانند و چگونه خانواده هايی را عزادار ميکنند بی آنکه در وجودشان اندکی و تنها اندکی درد آنها را احساس کنند ؟ 

آيا کسی هست که بگويد بعضی از آدمها در عمری که از خدا ميگيرند به خودشان و به ديگران چه ميدهند ؟

|+| نوشته شده توسط بهار مهرگان در دوشنبه دوازدهم بهمن 1388  |
 
با الهام از خاموش عزیز . 


صدف ماهی به روی ماسه های ساحل میلغزید
و من درون کالبد تنگ خویش . 
دریا به انتها نمی رسید و من به فرجام .
خورشید کناره می سوخت و شن ها را می گداخت 
آه من در کالبد تنگ خویش تنها ترینم 
و دریا اندوهناکترین  
و انتظار سوزاننده ترین .  
ماسه ها با آفتاب ساحل نرم ميشوند 
ومن با آتش مذاب تنهایی سخت.
همچون گدازه ای از فولاد 
 درون کوره ای پرت. 
و وحشتی همواره 
 از جنگ ماسه و صدف 
و زنده به گوری گوش ماهی ها 
پس از عشق بازی گرمشان . 
و ترس از هنگامهء طوفان در پس این آرامش منگ . 
ليک 
خداوند همراه من خواهد بود 
در تمام طوفانهای سخت . 
حسش میکنم . . .

|+| نوشته شده توسط بهار مهرگان در دوشنبه پنجم بهمن 1388  |
 رویای خیالی

در مزرع های تار این حوالی
داس ها و سارها و جمجمه های ویران
نماز با شکوه جماعت رندان بر مردار
به رسم ایرانیان مرده پرست باستان 

در مزرع های تاراین حوالی
دشنه کور پاسخ هر پرسش
آهن مذاب در حلق و سرب داغ بر تن
حس ِ عمیق و وحشيانهء سوزش

در مزرع های تار اين حوالی
مترسگان لاشهء انسان بیدارند
تخم بوف برچشم و کف بر لب
جلادان هم از این صحنه بیزارند

در مزرع های تار این حوالی
از یاد رفته هیبت آن خاک تابان
مدتهاست انسان لزومی ندارد
بی ارزش است و بی نام است و بی نشان

در مزرع های تار این حوالی
مرشدان در شهر می پویند
این مراقبان ، چندش وار
این طرف آن طرف ، طعمه می جویند 

در مزرع های تار این حوالی
روشن فکران به دار اویزان
یا که چون پرندگانی در بند
در کنج پستوخانهء زندان

در مزرع های تار این حوالی
فاختهء فاخری نمیخواند
جغدان شوم مانده اند و کلاغان سیاه
جای گمشدگان را کسی نمیداند

در مزرع های تار این حوالی 
عشق دروغ و پوشالی
در مزرع های تار این حوالی 
آزادی رویایی خیالی ...


|+| نوشته شده توسط بهار مهرگان در چهارشنبه سی ام دی 1388  |
 

نگاهی به فراسوی واژگان  پرند :

چشانمان تر ، لبخندمان تلخ و ترفندهای همیشگی آنها تکراری بود . هنوز زخم های دیروز ترمیم نیافته بودند که فصلی نو برای موج سبز و رگبار بهاری ما فرا رسید . فصلی نو در سالروز شهادت سید تشنه لب در بیابان خشک . فصلی برای سرنگونی استبداد . باز هم خونها به زمین ریخت و رختها سیاه شد . آه در آسمان سرزمینم دروغ و وسوسه میوزد و امروز حرام زادگی ، خبر تسلیتیست برای تسلیم شدگان به تاریکی . 
سحر با سودای حسین برخواستیم و وقتی قرمزی به خورشید رسید سرهای دیگری برنیزه افراشته بود. 
درد سهمگینیست ٬ ماندن در زیر آوار وطن بدون راه گریز ! درد سهمگینیست ٬ تمام هستی خود را در برهنگی و ناکامی دیدن و لاجرم جرعه آخر جام شراب را سر کشیدن !  
قبیلههای عزادار برای قربانی های امروز بی شمارند و شررهای خشمشان تا بی نهایت . لیک دیگر ناکامی وجود ندارد که ما محکوم به پیروزی بر یاغی گری شده ایم و جسارت ما جاده ایست که از امروز تا ابدیت ادامه دارد . جاده ای که مثل راههای منتهی به قم و قزوین و نجف آباد مسدود نمیشود.

قصه ام تمام شد پرند . قصه ای که حرف حرفش را تو گفته ای و سطرهایش دیگر یارانمان در جای جای مام وطن . تمام واژه هایت را نوشتم اما ببخش که حتی دراین قصه هم ، جایی برای مح.مـــود نیست... 

|+| نوشته شده توسط بهار مهرگان در دوشنبه هفتم دی 1388  |
 دیدار در یلدا

نوبت دیدار که میرسد حرف زیادی برای گفتن نمی ماند. همه دل سراسر شور میشود و تمام جان سرشارِ شگفتی . روح سرگردان در کویر تن ، فراسوی عقربه های ساعت به حرکت در می آید و آرام آرام از قالب زمان و مکان خارج میشود . ثانیه ها دیگر مفهومی فراتر از سپری شدن روز و فرارسیدن شب به همراه دارند و لحظه ها ناگزیرِ ِ  رفتن و رفتنند .
این هنگامهء دیدار دلدار در شب بی پایان است . سفری روحانی به فراسوی خاک و ماورای زمین. بازگشت به دنیایی زیباتر از آنچه اینجا و آنجا پیداست .
یلدا نزدیک است یار هزار ساله من . شراب کهنه و سبوی چند ساله من . یلدا نزدیک است و این انتظار کشدار برای دیدار تو ، کشنده ! 
میگویند شبها همه تاریک و مات اند ولی یلدا، حکایت دیگریست . حکایت سفر من و تو است به باستانی ترین برگ تاریخ زمین . سفری در ژرفترین تاریکی سال و گریزی در بزرگترین غیبت خورشید ، فرو رفتن در عمق شب و روییدن با خورشید سحر . پشت سر گذاشتن تاری و درود دوباره به زندگی و زندگی.
شراب هزار ساله من . سبو را به کنار آر که امشب یلدای ماست .
یلدایی برای ما و یلدایی برای عشق ...
|+| نوشته شده توسط بهار مهرگان در دوشنبه سی ام آذر 1388  |
 پرندهء روی سیم

پرندهء روی سیم 
این رسم دلدادگی نیست
سایه تاریکی ها به دیوار بام افتاده
این شکل همیشگی دیوار نیست 



پرندهء روی سیم 
غربت تو به یادم هست
چشمهای خمار ِ خواب آلودت
اندوه قلب غمگینت به یادم هست 


پرندهء روی سیم 
از کرانه تا کرانه در منی
در کش و قوس های غروب های زرد
باشی یا نباشی در منی


پرندهء روی سیم 
پرکشیدنت به دوردستها باور نکردنیست
سیم را با تو می شناسم
جای خالیت تحمل نکردنیست


پرندهء روی سیم 
خیابان و کوچه تاریک است 
از تو تا من هزار هزار فاصله
همه چیز از همه چیز دلگیر است


پرندهء روی سیم 
کاش فکر اندوه مرا می کردی
غربت محزون باغچهء چشمانم را
کاش کوچ دوباره ای به سویم می کردی


پرندهء روی سیم 
این رسم دلداگی نیست
پرنده روی سیم
این رسم دلدادگی نیست

|+| نوشته شده توسط بهار مهرگان در شنبه بیست و یکم آذر 1388  |
 دعوت

حرکت ناخن هایت بر گره های میز چوبی
روح بی تابم را خراش می دهد 
-در انتظار یک دعوت هستم - 
در میان این کلبه و دسته های هیمه
در این سکوت و این نور شومینه
در این شب و این باد سراسیمه 
-در انتظار یک دعوت هستم - 


آه ...
آوای تق تق هیزم های اجاق
نوای زوزه باد در اتاق
صدای ویز ویز چراغ 
و موسیقی دلنواز شب .
تو آن سوی میزی و من این سو
در میان تاریکی و هالهء نورهای کم سو 
سوز سرمای بیرون
گرمای فضای درون 
و لبهای معجزه گر تو !!


رقص آتش چهره ات را نارنجی کرده
لبها و گونه هایت را
مژه هایت را !
زیبایی عزیزم .
مثل نور زیبایی 
و من آرامم از آرامش تو .


ساعتی میگذرد
دستت به روی میز حرکت میکند 
و به من میرسد
دستهایم را میگیری 
و من از این سوی میز به آن سو می لغزم 
مثل اسیری از لبه تاریکی به روشنایی می لغزم 
از زندان به آزادی .
و بوسه نمناکت
که معجزه آساست و درمانگر .
به رویم خم میشوی
مثل شاخه ای سنگین از حجم میوه به لبه دیوار
و من از حال میروم 
از این دنیا پرت میشوم و مژه گانم می افتند 
تو را در بر میگیرم
سخت
مرا در بر می گیری
نرم ...


جرقه های آتش و رقص آتش و مرد آتش
و شبی داغ
من و تو و تنی تبدار
من و تو و شبی سرشار ...

|+| نوشته شده توسط بهار مهرگان در سه شنبه دهم آذر 1388  |
 زن امروز

و زنها همواره جالبند . 

از هر فاصله ای وجودشان آبستن گوهری شگرف است 

حتی در عهد ناباروری و اسقاط عشق !!  

در کنارت قد میکشند 

و زمین از این حجم ِ سبز ِ شعور به خلسه فرو میرود ... 

توضیح نوشت : نگاهی به زن امروز با الهام از پرند 

|+| نوشته شده توسط بهار مهرگان در چهارشنبه بیستم آبان 1388  |
 تکریم ارباب رجوع

کارفرما ارگانی دولتی و فرهنگی بود و مسیر هم کوتاه و خلوت . به همین خاطر زودتر از موعد مقرر رسیدم . جلو درب ورودی کارت شناسایی ام را گرفتند و یک کاغذ نظرسنجی به دستم دادند که مربوط به تکریم ارباب رجوع بود . مسئول اطلاعات تاکید بسیاری کرد که این کاغذ را حتماً پر کنم و هنگام رفتن بعد از انداختن آن به درون صندوق است که میتوانم کارت شناسایی ام را پس بگیرم . با خودم فکر کردم چه عجب جایی هم پیدا شد که به این مسائل اهمیت بدهد . 
با آسانسور بالا رفتم . ساعت سالن 8.40 دقیقه را نشان میداد و این یعنی دستِ کم بیست دقیقه انتظار . روی یکی از صندلی ها ولو شدم و چشمانم را بستم . به غیر از من کسی آنجا نبود و این خلوتی سبب میشد زمان دیرتر بگذرد . چند دقیقه ای گذشت و پس از آن صدای کلیدهایی را شنیدم که از داخل اطاقها درون قفل درها چرخیدند و درهایی را دیدم که یکی پس از دیگری باز شدند. کارمندان هم یکی یکی با چشمان خواب آلود از اطاقهایشان سرکی به بیرون کشیدند . کم کم مدعوین دیگر هم رسیدند و راهرو شلوغ شد ، در حالی که برای نشستن در آنجا چند صندلی بیشتر نبود . خدا را شکر کردم که خانم هستم و میتوانم راحت سرجایم بنشینم و لازم نیست جایم را به دیگری بدهم . مثل همیشه تنها خانم شرکت کننده بودم و از آنجایی که طاقت کمی هم دارم به محض اینکه ساعت 9 شد از جایم بلند شده و به یکی از اطاقها رفتم و در مورد جلسه پرسیدم . کارمند مربوطه خمیازه کشان اظهار بی اطلاعی کرد و گفت بیرون منتظر بمانم . سر جایم برگشتم و نشستم . چند لحظه بعد آقایی با چند تا بربری بزرگ وارد یکی از اطاقها شد و پس از ان کارمندان یکی پس از دیگری وارد آن اطاق شدند و هر کدام با یک برگه روزنامه که وسط آن نصف بربری بود به اطاقهایشان باز گشتند . ساعت 9.30 شد و همه اطرافیانم کلافه شده بودند . اکثر شرکتهای دعوت شده شرکتهای پیمانکاری بزرگ و متشخص بودند و به نظر میرسید بعضی از افراد ، مدیر عامل شرکتها هستند. در همین افکار بودم که یکی از آنها به درون یکی از اطاقها رفت و با صدای بلند گفت جلسه ساعت 9 بوده و الان درست نیم ساعت است که کسی به افراد توی راهرو توجهی نمیکند . صدای دیگری نشنیدم اما چند لحظه بعد کارمند آن اطاق و همان آقا از آنجا خارج شدند . کارمند ، لیوان چای به دست و دمپایی به پا داشت و هر دو جورابش سوراخ بود . حین راه رفتن پایش را روی زمین میکشید و چایش را هم مینوشید . آن دو به اطاق دیگری رفتند و پس از چند دقیقه یک نفر برای توضیح از آنجا بیرون آمد . بدون سلام و بی آنکه خودش را معرفی کند رو به جمع کرد و گفت : "بفرمایید پایین تا من کلیدها را بیاورم و برای بازدید کارگاه برویم ." همگی تعجب کردند چرا که قرار بر جلسه توجیهی بود و نه سایت ویزیت . اما آن آقا گفت که فعلا، برویم تا بعد ببینیم خدا چه میخواهد . کاملاً مشخص بود از صبح اصلاً کسی حواسش به این جلسه نبوده و خودشان هم نمیدانند میخواهند چه کاری انجام دهند . ساعت 10 بود که همگی مان که 15 نفری می شدیم ، به سمت پله ها به راه افتادیم ، چون آسانسور بعد از 5 دقیقه انتظار نیامد. هنگام خارج شدن از آنجا به درون تمام اطاقها نگاه کردم و با چشم از کارمندانی که در حال روزنامه خواندن بودند ، خداحافظی کردم . 
محل پروژه تا آنجا نزدیک بود و پیاده رفتیم . جلوی در کارگاه که رسیدیم آن آقا چند دسته کلید از جیبش خارج کرد و مشغول امتحان کردن آنها شد . این کار چند دقیقه ای طول کشید و وقتی آخرین کلید هم به آن قفل نخورد آه از نهاد همه در آمد . خود او هم که کلافه شده بود تلفن همراهش را از جیبش در آورد و شروع کرد به زنگ زدن . چند دقیقه گذشت اما مکالمه ای انجام نشد . خوب که دقت کردم متوجه شدم در حال تک زنگ زدن است و منتظر است در پاسخ این کار با او تماس بگیرند . بالاخره انتظار به پایان رسید و گوشی اش زنگ خورد . چند قدمی از ما فاصله گرفت و پس از پایان تماس دوباره با همان کلیدها ، کار را شروع کرد. حداقل بیست تا کلید بود و هوای آن روز هم سرد . ولی بار هم کلید مربوطه پیدا نشد . یکی از مراجعین به سمت او رفت و کلیدها را از او گرفت . اول نگاهی به قفل کرد و بعد چند تا کلید را جدا کرد . دقیقاً کلید دوم ، درون قفل چرخید و در را باز کرد . 
همه با لبخند وارد آنجا شدند . پروژه ابهامات بسیاری داشت ولی هر سوالی که از آن آقا میکردیم ، چیزی نمیدانست و وقتی که حسابی کلافه شد اعلام کرد او فقط برای نشان دادن کارگاه آمده و اطلاعاتی از پروژه ندارد . بعد هم باز تلفن همراهش را در آورد و شروع کرد به تک زنگ زدن . چند لحظه بعد از صحبت کردن مجدداً به سمت ما بازگشت و گفت میتوانیم سوالاتمان را یادداشت کرده و بعد از بازگشت به دفتر از مسئول مربوطه بپرسیم . ما هم خیلی سریع برای بازگشت آماده شدیم چون آن بازدید  اساساً بی فایده بود و با نگاه کردن از بیرون به آن محل ، هیچ تفاوتی نداشت . 
ساعت از 11 گذشته بود که به ساختمان اول بازگشتیم . آقایی که همراهمان آمده بود خیلی سریع ما را ترک کرد و رفت . نیم ساعت در همان حال در راهرو منتظر ماندیم و چند نفری هم به خاطر این رفتار توهین آمیز رفتند . بالاخره کارمندی که مدیر به نظر میرسید ، آمد و پس از سلام و معرفی خودش از ما خواست تا سوالاتمان را بپرسیم . همگی به چهره هم نگاه کردیم . باورمان نمیشد در آن ساختمان بزرگ با وجود آن همه کارمند ، حتی برای نشستن کسانی هم که برای یک مناقصه محدود ، دعوت رسمی شده اند و حضورشان در این جلسه ، الزامی ابلاغ شده است ، فکری نشده است . 
در این لحظه باز هم چند نفر رفتند . میخواستم من هم پشت سر آنها بروم ولی ترجیح دادم تا آخر ماجرا صبر کنم . این مسئله توسط یکی از حضار به آن آقا گفته شد و او پاسخ داد که تازه به اینجا منتقل شده و الان هم جلسه دارد و از این ملاقات نیز اطلاعی نداشته است . همین اظهار نظر کافی بود تا همگی از خیر سایر سوالاتشان بگذرند و خداحافظی را ترجیح دهند . 
هنگام خارج شدن از آنجا کارمندان را می دیدم که برای ناهار آماده میشدند . به طبقه همکف که رسیدم از مسئول اطلاعات خواستم به یک آژانس زنگ بزند . هنگام قدم زدن در انتهای همان طبقه از کنار 2 سالن کنفرانس خالی گذشتم . وقتی به یاد مبلغ این پیمان و اتفاقات امروز افتادم ، تاسف خوردم و به عاقبت این پروژه فکر کردم. همان لحظه مسئول اطلاعات در حالی که کارت شناسایی ام را بلند کرده بود از دور اشاره داد که ماشین آمده است .
کارتم را گرفتم . فرم تکریم ارباب رجوع را پاره کردم و از آنجا خارج شدم ... 
|+| نوشته شده توسط بهار مهرگان در چهارشنبه بیستم آبان 1388  |
 دیدار

همه چیز ناگهانی اتفاق افتاد و من آمادگی این دیدار غیر منتظره را نداشتم . آن روز هوا بارانی بود و باد تندی می وزید جوری که شالم میان آسمان و زمین شناور بود و با دستانم به زور آن را نگه داشته بودم . هوا زودتر از هر روز تاریک شده بود و قلب من از هیجان و شادی از وجودم لبریز بود. نگاهم زودتر از قدم هایم به جلوتر می جهید تا نزدیکترین گل فروشی را پیدا کند و خیلی زود هم موفق شد . 
درب گل فروشی را که بستم نفس راحتی کشیدم و فوراً به سوی غنچه های رز کبود کشیده شدم . نگاهم در بین شاخه ها و ساقه ها می خزید تا زیباترین آنها را انتخاب کند . شاخه اول را برداشتم و چون گل فوق العاده زیبایی بود برای انتخاب دومین شاخه ، دقیقتر شدم . فاصله میان انتخاب اول و دوم نزدیک به یک دقیقه شد و این وسواس فروشنده را هم خسته کرد . در آخر هم با چند غنچه زیبا که ساقه های بسیار بلندی داشتند ، از آن مغازه بیرون آمدم.
برای گرفتن شمع به چند جا سر زدم ولی آن چیزی را می خواستم پیدا نکردم . آنچه مورد نظرم بود شمعهای استوانه ای شکل و بلند بود با ترکیب رنگی از قرمز و سیاه . خیلی سخت پیدا میشد و مجبور شدم با ماشین به خیابان دیگری بروم ولی آخر موفق شدم و آنچه را که دوست داشتم ، یافتم . دو شمع بزرگ استوانه ای کوتاه و بلند و 7 شمع کوتاه و کوچک برای دور آنها . همگی کبودرنگ. 
هوس کردم گوشواره و گردنبندی جدید و بلند بگیرم . این کار زیاد طول نکشید و خیلی زود عاشق یکی از ست های پشت ویترین شدم . چیزی که کاملاً با لباس اسپرتی که در نظر داشتم ، هماهنگ بود . 
از پاساژ که بیرون آمدم باد و باران به شدت به صورتم برخورد کرد و مجبور شدم چشمانم را ببندم . خیلی سریع سوار ماشین شدم و به خانه رفتم . 
شاخه های گل را در گلدان بلور گذاشتم و شمع ها را پای آنها روی میز . شمعهای کوچک را دور آنها چیدم و به آن صحنه نگاه کردم . قلبم لرزید و از صمیم قلب با صدای بلند خندیدم . . .  

|+| نوشته شده توسط بهار مهرگان در یکشنبه هفدهم آبان 1388  |
 ون

ساعت 5 که شد سریع ساعت زدیم و از شرکت خارج شدیم . پله ها رو سریعتر از همیشه طی کردیم که زود تاکسی بگیریم و از منطقه طرح بزنیم بیرون . دستهای هم را گرفته و در حال رد شدن از خیابان بودیم که یک ون بوق زد . تا آمدم بگویم تو رو خدا این ماشین را بی خیال شو ، کار از کار گذشته بود . مسیر توسط همکارم گفته شده بود ، تاکسی هم ایستاده بود و من هم در حال کشیده شدن به درون آن بودم .  
از این ونها خاطره خوشی ندارم . یک بار موقع پیاده شدن سرم با شدت بسیار به سقف آن برخورد کرد و از همان روز قسم خوردم دیگر هرگز سوار آنها نشوم . اما متاسفانه دیر شد و ما در حالیکه آخرین مسافرهای آن ماشین بودیم روی دو صندلی کنار در نشستیم . اتفاقاً آن روز حرفهای گفتنی بسیاری داشتیم و آرام در حال حرف زدن بودیم که ناگهان صدای بلند راننده که در حال حرف زدن با تلفن همراه بود توجهمان را جلب کرد و بی اختیار سکوت کردیم . راننده مرد مسنی حدود 50 ساله بود . درشت اندام و سپید رو . با موهای کم پشت جو گندمی و قهوه ای رنگ که به عقب زده بودشان . پیراهن تنش سفید مدل خلبانی بود که قبلاً هم تن بعضی از راننده های خطی دیده بودم . دقیقتر که شدم تعدادی سالنامه و کاغذ یادداشت و چند گوشی تلفن همراه در اطرافش به چشم میخورد . گوشهایمان تیز شد و او مکالمه را این گونه ادامه داد :
" این استخدامیها رو هم سریعتر پیگیری کن آقا . باید زودتر نیروهایی رو که میخوایم جذب کنیم . البته من 10 نفری رو از بین کسایی که معرفی شدن اکی کردم اما هنوز تا 400 نفر فاصله زیاده " بعد چند لحظه ای مکث کرد و ادامه داد : " چرا نمیکنیم آقا ؟ معلومه که بیمه میکنیم . دیگه بیمه هم چیزیه ! بگو حقوق بالا میدیم . وام میدیم . امکانات میدیم . اضافه کاری و پورسانت میدیم . سرویس رفت و آمد دارند . ناهار دارند . " باز هم چند لحظه ای مکث کرد و ادامه داد :" اقا ما مهندس ، حسابدار ، کارمند اداری ، منشی و هر چی فکرشو بکنی میخوایم . کار میخواد راه بیفته همه چی لازم داره دیگه !! " باز هم کمی ساکت شد و در این فاصله من به سایر مسافران توجه کردم که همه در حالت عجیبی چشمشان را به دهان آن آقا دوخته بودند . چند ثانیه ای سکوت ادامه داشت و سپس مجدداًٌ ادامه داد : " فقط بگو جوان با روابط عمومی بالا ! همین ! عزیز من دارم میرم غرب تهران تا برگردم شما دفتر باشید میام بقیه مسائل رو حضوری حل و فصل میکنیم " 
هنوز واژه خداحافظی از دهان راننده خارج نشده بود که آقای کنار دست ما و خانمی که در صندلی جلو نشسته بودند همزمان با هم شروع به صحبت کردن کردند و از عقب هم چند نفری نیم خیز شدند . مرد کنار دست ما پیرمردی 50 ساله با جثه ای لاغر بود که آدم رنج کشیده و زحمت کشی به نظر میرسید و مسافر صندلی جلو خانم جوانی بود که چهره اش را نمی دیدم . خانم ساکت شد و مرد کناری ما ادامه داد : " آقا من حسابدار هستم با 20 سال سابقه کار در ارگانهای دولتی وخصوصی . اگر نیاز به حسابدار است من در خدمتتان هستم ." لحن حرف زدنش به طرز غیر قابل باوری مظلومانه و ضعیف بود طوری که دلم برایش سوخت . در افکار خودم بودم که خانم جلویی بلافاصله و قبل از اینکه راننده پاسخ آن مرد را بدهد ، مودبانه و در عین حال با اعتماد به نفس شروع به حرف زدن و پرسیدن سوال از راننده کرد . توضیح داد که مدیرمالی یک موسسه وابسته به بانک است و بدش نمی آید در صورت بوجود آمدن شرایط بهتر ، کار خود را تغییر دهد . 
آقای راننده صدایش را صاف کرد و گفت : " این یک پروژه پتروشيمي ست خانم که من و شوهرخواهرم مشغول راه اندازی آن هستیم . راستش ما یک سری املاک از قبل از انقلاب داشتیم که از بخت بلندمان همه افتادند بر اتوبان و تو خیابانهای اصلی . این شد که میلیاردی فروختیمشان و حدود 500 میلیارد سرمایه جور کردیم و یک وام هم از دولت گرفتیم و الان داریم بزرگترین کارخانه تولید مواد شیمیایی رو در رشت و جنوب تهران راه اندازی میکنیم . واسه دفتر هم یک مجتمع در جردن خریدیم . " بعد صدایش را مظلومانه کرد و ادامه داد : " راستش من یک زمانی راننده تاکسی بودم خانم . ( و در این زمان بود که چشم من و سایر مسافران آن تاکسی از حدقه درآمد و از پنجره افتاد روی خط عابر پیادهء چهارراهی که ایستاده بودیم) اما دست روزگار ما رو به ثروتی بسیار رساند الان هم به شکرانه کار خدا و برای اینکه فراموش نکنم از کجا آمده ام ، هفته ای یک بار می آیم مسافرکشی. " 
آن خانم که از شنیدن این حرف گویی تمام دنیا را به او داده باشند و کل اسناد تاسیس کارخانجات را دیده باشد نفس راحتی کشید و با ذوق و خجالت گفت : راستش من هم داشتم به این فکر میکردم که چرا شما رانندگی میکنید که خدا را شکر جواب سوالم را گرفتم . راننده لبخند ملیحی زد و مکالمه بدین ترتیب ادامه یافت : 
- حالا شما مجرد هستی يا متاهل خانم ؟
- متاهل .
- بچه هم داری ؟
- بله . یک پسر دارم 
- مگر شما چند سال دارید ؟
- متولد سال 54 هستم . 
- همسرتان کجا مشغول است ؟
- او هم حسابدار ارشد است و در بخش خصوصی فعاليت ميکند.
- سمت محل کار خودتان ؟
آن خانم با کمی مکث گفت : خیر . 
نمیتوانستم دلیل این سوال آخر را بفهمم اما همکارم آرام گفت : " میخواهد ببیند از شوهرش اطلاع دارد يا نه ؟" لبخند تلخی زدم و همکارم ادامه داد : " از آینه همش دارد به ما نگاه میکند !" 
بقیه مسیر را در افکار خودم غوطه ور بودم . صدای بلند راننده که در حال خواندن شماره هایش برای آن خانم و شاید سایر مسافرها بود را می شنیدم . سپس صدای آن خانم که نام فامیلش را گفت و پرسید چه ساعتی و کی تماس بگیرد . بعد نگاههای بی تفاوت راننده تاکسی را دیدم که با بی انگیزگی و با اکراه جواب می داد گویی از این خانم و شرایطش زیاد خشنود نبود.  
موقع پیاده شدن راننده کرایه ای بیشتر از حد مجاز کم کرد . همکارم مبلغ صحیح را به او گفت و منتظر دادن بقیه پول شد . من سریع به چهره آن خانم خیره شدم . اصلا" 34 ساله نشان نمیداد . ساده هم نشان نمیداد . خانم جوان فهمیده ای به نظر میرسید . در همین افکار بودم که ماشین حرکت کرد و متوجه شدم ماشین مذکور ، ونی که همیشه میشناختم نیست و یک نوع میتسوبیشی 7 سرنشینه است . آرم فرودگاه داشت و به نظر میرسید سرویس آنجا باشد . 
قدم زنان در سرازیری خیابان جاری شدیم . بعد از چند لحظه سکوت همکارم آرام گفت : " کل داستان و راست و دروغش را کاری ندارم اما یعنی واقعاً نصف مردم از شغلشان ناراضی اند و به دنبال فرصتهای شغلی جدیدند ؟" سکوت کردم و او که به طرز عجیبی با خودش در گیر بود گفت : " اصلا فکر نمیکردم از من ساده تر و زودباورتر هم باشد . خداییش دیدی چطور همه مسافرها شماره اش را یادداشت کردند ؟! " من که این صحنه را ندیده بودم باز هم سکوت کردم و همکارم باز هم ادامه داد : " روزگار بدی شده است " 
و من باز هم سکوت کردم ... 
|+| نوشته شده توسط بهار مهرگان در شنبه شانزدهم آبان 1388  |
 عید 89

 این نامه را در یک پاییز زرد با گلویی متورم و بدنی داغ ، در حالی مینویسم که سرفه های گاه و بی گاه کلافه ام کرده . این روزها شهر مثل همیشه شلوغ است و ترافیک امان همه را بریده . صبحها حجم باور نکردنی دودی که در مرکز شهر وجود دارد نفس کشیدن را مشکل می کند و عصرها وقتی پشت چراغهای قرمز به درون ماشینهای دیگر نگاه میکنم با چهره هایی خسته ، نگاههایی خواب آلود و سرهایی آویزان روبه رو میشوم . هوا کمی سرد شده و روزها کوتاه تر شده اند . ماموریتهای گاه و بی گاه خسته ام کرده و نمیتوانم برنامه روزانه مشخصی را دنبال کنم . همه چیز بوی تکرار و روزمرگی میدهد . قبل تر ها خودم را سبکبال در شلوغی های شهر گم میکردم و از این کار حس خوبی داشتم . با کوله ای بر دوش از خانه بیرون میزدم و برنامه پشت برنامه . از دانشگاه و کار نیمه وقت گرفته تا شرکت در نمایشگاههای خیریه و دیدن دوستان و قدم زدن در پارک و تاتر و غیره و غیره . ولی بعدتر دنیایم کوچک شد و این روزها دیگر از هر زمانی تنهاترم . چند روز قبل دقیقاً از 5 تا 11 صبح در فرودگاه بودم و در آخر پروازم باطل شد . سالن فرودگاه به طور وحشتناکی سرد بود و تمام مسافران از شدت سرما میلرزیدند و هیچ کس هم نمیدانست چرا در این فصل چیلرها را خاموش نمیکنند . تمام استخونهایم میلرزید و چون احساس میکردم اگر بنشینم ممکن است یخ بزنم ، بی وقفه قدم میزدم . در آخرهم باطل شدن پرواز و سر و صدای اعتراض مسافران که پشت کانتر جمع شده بودند و شعار میدادند . چون دو پرواز کنسل شده بود تعداد آنها خیلی زیاد بود و همه در خواست پرواز جایگزین داشتند ولی کسی توجهی نمیکرد . در آخر سر و صدا خیلی زیاد شد و مسئولان مجبور شدند بعد ازظهر این کار را انجام دهند . اولین بار بود با چنین چیزی روبه رو میشدم . همیشه پرواز که کنسل میشد انگار نه انگار که ممکن است کسی رفتن برایش خیلی مهم باشد . همه را به امان خدا رها میکردند . بعضی ها سریع به راه آهن می رفتند و بعضی هم برای لیست انتظار پروازهای بعدی داد و بیداد میکردند . خیلی ها زمینی میرفتند و اصولاً به مسئولان فرودگاه ربطی نداشت که مردم میخواهند چه کار کنند . اما این بار از شدت اعتراض مجبور به جایگزين کردن پرواز شدند و من مطمئن شدم در این مملکت تا اعتراض نکنی و صدایت را بلند نکنی کسی مثل انسان با تو رفتار نمیکند . هرچند من اینقدر حالم بد بود که تا بعد ازظهر نماندم و با پرواز فردای آن روز رفتم . اما تا لحظه تایید شدن پرواز جایگزین با همان حال در کنار مردم ایستادم . خلاصه خستگی و سرمای آن روز مریضم کرده و هنوز هم بهبود نیافته ام . آبان ماه شده و عجیب دلم میخواهد این چند ماه آخر نيز بگذرد و سال جدید برسد .  از انتظار برای عید 89 سرشارم . همه عمر دلم میخواسته زمان زودتر بگذرد . مطمئنم یک روز میرسد که حسرت تک تک این روزها را خواهم خورد . اما با این وجود باز هم دلم میخواهد این چند ماه بگذرد و زودتر کارم را در این شرکت به پایان برده و از این شهر بروم . همین و همین .



|+| نوشته شده توسط بهار مهرگان در دوشنبه چهارم آبان 1388  |
 شب

سرش را زیر پتو کرد و چشمانش را به صفحه تلفن دستی اش دوخت . چند ثانیه ای بیشتر نگذشته بود که صفحه تلفن روشن شد و قلبش لرزید . اسم او را که دید چنان تشویشی پيدا کرد گویی اولین بار است که میخواهد با او حرف بزند . نمی دانست چرا وقتی ازهم دور می شوند ، حس غریب و پيچيده ای به او پيدا ميکند . حسی آمیخته از خجالت و حجب و حيایی بی دلیل . مثلاً به سختی میتوانست بعضی از کلمات را تلفظ کند . گفتن ِ کلمهء ساده ای مثل " عزيزم " برايش سخت ميشد چه رسد به بيان واقعي کمبودی که از جاي خالي او احساس ميکرد يا حرف زدن از نياز سرشاری که به او داشت. دوست داشت بگويد چقدر دلتنگ دستهاي او شده است اما خجالت ميکشيد . خودش هم باور نميکرد که خجالت می کشد اما حقيقت همين بود . میخواست از راه دور او را ببوسد اما این کار را احمقانه و مضحک مي پنداشت . انگار نه انگار همان دختر پر شر و شوری بود که روزی چند بار با حرکات غیر قابل پپيش بيني و خنده دار او را به وجد مي آورد . دلش میخواست بگوید چقدر دلتنگ بازوها و اغوش گرم اوست . دوست داشت از او بخواهد بلندتر نفس بکشد تا صداي نفسهايش را بهتر بشنود اما از گفتن اين حرفها شرم ميکرد . چشمانش را می بست و حرف ميزد . بر خلاف همیشه ، آرام ميخندید و مثل هميشه دل به دل او میگذاشت . بعضی از حرفها را نميگفت و حتی از پشت خطوط تلفن نيز نگاههايش را ميدزديد . او را در کنار خود تصور و احساس ميکرد و با این افکار آرامتر ميشد .  
تلفن را جواب داد و باز هم از اضطراب پالس های شرکت مخابرات و قبضهای اخرماه ، کوتاه گفت و شنيد و بدرود گفت و شب هنگام مثل شبهای قبل ، تنهاي تنها بروی بالش خيسش بخواب رفت. 
|+| نوشته شده توسط بهار مهرگان در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388  |
 نسل سوخته

امروز را که بشمارم ، شماره ام به بيست ميرسد و این عدد يعني تداوم تنهایی و تکرار تاریکی !

یعنی تشدید توهم !  

اینجا تقويمي ست که به سختي ورق ميخورد و روزهایی هستند که به جان کندن سپری میشوند .
اینجا دفتری ست که زودتر از همیشه سیاه میشود و آنجا حرفهاییست که هرگز گفته نمیشوند. 
اينجا سری ست فرو رفته در گریبان و آنجا ترسی ست از بهای گزاف این روزها .  
ادیبانه نمیگویم و قصدم مدیحه سرایی نیست . چه نسلی هستیم ما خدایا ؟ نسل دوندگان دوی استقامت يا قهرمانان ماراتون ؟ چند بار آغاز از صفر ؟ چقدر تلاش ؟ چقدر تکرار ؟ چقدر هزینه ؟ چقدر تنهایی ؟ چقدر بیداری ؟ چقدر تاوان ؟
هر روز همانند فولاد آبديده ، سختتر ميشويم و زمانه بی رحم تر و بی رحم تر ! 
خدایا به من بگو زمان آرامش این نسل سوخته کی و مکان آرامش آنها کجاست ؟ 
|+| نوشته شده توسط بهار مهرگان در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388  |
 خبر
 

شب بسیار سختیست و این کلمات را با صفحه کلیدی مینوسم که حروف فارسی ندارد . حال من هم مثل همین حروفیست که چند بار اصلاح میشوند تا کلمه مورد نظر روی صفحه نقش ببندد . ساعت ۱۰ باید برای خبر مهمی تماس بگیرم و اگر جواب مثیت باشد ....

خدایا تنها تویی که میدانی  امروز چگونه بر من گذشت . ناامیدم نکن ...

پی نوشت : هنوز خبری نرسيده است . نه خوب و نه بد! مطمئنم میدانید بی خبری بدتر از هر چیزیست اما من هنوز امیدوارم . برایم دعا کنید .

|+| نوشته شده توسط بهار مهرگان در جمعه بیست و چهارم مهر 1388  |
 30 دقيقه از صبح

ديشب برخلاف هميشه حدود ساعت 2 خوابيدم و صبح چشمانم خسته بود . برای فرار از ترافيک صبحگاهی ، زودتر از هميشه به راه افتادم و نيم ساعت زودتر هم رسيدم . برای گذران زمان به بانک رفتم و با اينکه ميتوانستم از عابر بانک برداشت کنم ، اما به دليل نا معلومي به داخل رفتم و در انتظار نشستم . هميشه سر ساعت شروع کار ، به بانک ميرسم ولي تاکنون نوبت اول را دريافت نکرده ام . همه زود مي آيند تا زود بروند . از صبح دائم به تلاشهايي که برای زندگي ميکنيم ، فکر ميکردم . تلاش و تلاش برای بهتر بودن و بهتر شدن . برای آرامش و آسايش داشتن . نوبت پنجم بودم و اسمم سريع خوانده شد. کمي فکر کردم و گفتم 250 تومان برداشت ميکنم . کارمند بانک که مرا ميشناخت با نگاهي متعجب گفت که تا 400 تومان هم ميتوانستم از دستگاه بگيرم و نيازی به انتظار نبوده است . فراموش کرده بودم اما برای توجيه خودم سريع ادامه دادم که 5 تا تراول 50 توماني ميخواهم ولی دستگاه فقط پول دارد. نمی دانم چرا اين را گفتم اما باعث شد سرش را پايين بیندازد و مشغول کارش شود . چند ثانيه بعد  گفت که سيستم قطع شده و من ميتوانم بعد از گرفتن پول از دستگاه ، آن را به او بدهم که برايم تعويض کند. از بانک بيرون آمدم و از خير پول گذشتم . از اول هم لازم نداشتم . گاهی کارهای احمقانه ای ميکنم . مثلاً برای کسی که قبلاً چيزي روی کاغذهاي کهنه تابلو اعلانات نوشته ، پاسخ ميگذارم يا کاغذهاي تبليغاتي کارت پخش کن ها را قبل از خواندن ريز ريز ميکنم يا بيشتر اوقات دقت ميکنم پايم روي خطوط موزاييک ها نرود. رفتن به بانک هم ، کار احمقانهء  امروز من بود ! مثل گاهي که در صف شير يا نان مي ايستم بدون اينکه نيازي باشد . نگاهي به ساعتم انداختم و تصميم گرفتم برای گذراندن  یک ربع باقيمانده ، شيب خيابان را در خلاف مسير اصلي بالا بروم و برگردم . جلوی دکه روزنامه فروشی ايستادم . دلم گرفت . يادم به روزهايي افتاد که با هيجان اخبار را از همين دکه ها پيگيري ميکرديم و چقدر به آن اخبار اعتماد داشتيم . جاي خيلي ها خالي بود . دو پسربچه برسر تيتر يکي از روزنامه هاي ورزشي جدال ميکردند و قاضی آنها برنامه ديشب "نود" بود . نميدانستنم چه ميگويند . مدتهاست از فوتبال دور شده ام .
افکارم را در زمان رها کردم و خودم را هم در سراشيبي خيابان . 
ساعت دقيقاً 8 بود که پشت صندلي ام نشستم . تيک تيک ساعت ، 30 دقيقه امروز را برايم تداعي کرد و گذران ساده عمر. به همين سادگي .
به سادگي يک مکالمه کوتاه ، چند قدم کوچک ، لحظه ای پرواز فکر و يک نفس عميق . 
به همين سادگي ... 


|+| نوشته شده توسط بهار مهرگان در سه شنبه چهاردهم مهر 1388  |
 زبان دنيا

دوراهی سختی بود و تصميم سخت تری ! گاهی زمانه با زبانٍ بی رحمی با تو حرف می زند . بی رحم و دشوار ! گاهی بيشتر از هميشه حرفش را نمی فهمی و زبانش را نمی شناسی . گاهی زبانش چنان الکن ميشود که سرت سنگين ميشود و روحت در خلسهء ابهام آن فرو ميرود !! 

اين اواخر به طور باورنکردنی و عجيبی زبانش را نميفهمم . نشانه ها همگي مبهم و تارند و مفهوم واقعی شان را به من نشان نمي دهند !! زنجيرواره هايي سنگين به روحم پيچيده و مرا يک دم از فکر و خيال رهايي نيست . 
هنوز هم نمي دانم چگونه تصميمي به اين دشواري را از دل تمام اين ترديدها و ابهامها و نشانه هاي کمرنگ بيرون کشيدم .  
امروز اين را مينويسم تا فراموش نکنم برای رسيدن به روياها بايد جنگيد و تصميم هاي دشوار گرفت .
براي رسيدن به روياها بايد جسارت بيشتري به خرج داد . براي رسيدن به روياها بايد به عادت ها غلبه کرد و از عادی ها دور شد .
برای رسيدن به روياها بايد مهربانتر به زبان دنيا گوش سپرد و نشانه ها را به بهترين شکل ممکن ممکن تعبير کرد ... 


|+| نوشته شده توسط بهار مهرگان در شنبه یازدهم مهر 1388  |
 جای خالی
سکوت و اطاقی تاریکتر از همیشه . مبل قهوه ای رنگی غمگین و تنهایی و تنهایی و تنهایی !! 

روزهایی کوتاه و شبهایی طولانی !!

و جای خالی 

و جای خالی

و جای خالی ...

|+| نوشته شده توسط بهار مهرگان در پنجشنبه نهم مهر 1388  |
 تعطیلات تابستانی
 

هفته پیش مسئول اداری شرکت در یک حرکت غیر قابل پیش بینی وارد سالن شد و در حالیکه که دستش را به کمرش میزد و چشمانش را خمار میکرد تک سرفه ای آرام کرد تا توجه بقیه را به خودش جلب کند. همکاران یکی یکی چرخشی به صندلی شان دادند و من هم حدس زدم باز خبر جدیدی در راه است . موضوع این است که از چهره این خانم محال است تشخیص دهید که خبر خوب است یا بد ! معمولا ْ باید صبور باشی تا ایشان آرام آرام خبر بد را حالی تان کنند ! چون اصولاْ هیچ وقت خبر خوبِ خاصی در کار نیست ! البته این دفعه یک تفاوت اساسی با همیشه داشت و آن هم این بود که هیچ کداممان بعد از گفتن خبر هم هر چقدر به مغزمان فشار آوردیم نتوانستیم بفهمیم که خبر خوب است یا بد ؟! خدای نکرده فکر نکنید ما یک سری آدم بی مغز و آی کیو پایین هستیم ها ! نه ! خدا وکیلی همه مان تحصیل کرده های این مملکتیم ! می پرسید چطور نفهمیدیم ؟ عرض میکنم ...

ایشان فرمودند : " هفته آینده چند روز به عنوان تعطیلات تابستانی تعطیل هستیم "

یادم افتاد دو سال پیش که تهران برف بسیار شدیدی باریده بود ، همین سرکار علیه و مدیر محترم ، تک تک بچه ها را از لای پتو و زیر کرسی و آِغوش همسر و کلاْ از تمام جاهای گرم و نرم جهان کشیدند بیرون و به شرکت فراخواندند و در جواب اعتراض آرام ما فرمودند :" مگر اورژانس و آتش نشانی تعطیل هستند که شما تعطیل باشید ! " باور نمیکنید ؟ قسم می خورم ...

حالا چه شده که وسط چله ماه رمضون و ته ته های تابستون و اوج تحویل چند فقره پروژه و بینابین امتحانات تنی چند از ارشدخوانهای شرکت ، فکر کرده اند ما باید به تعطیلات تابستانی برویم ، الله اعلم ! چهره تک تک بچه ها دیدنی بود ! روزه گیرها که عذا گرفته بودند چطوری باید ۱۶ ساعتشان را تا افطار سرکنند و نامسلمانها هم غصه این را می خوردند که در این ماه سفر هم صفایی ندارد ! مایه دارها کلافه بودند چرا زودتر اعلام نکرده اند تا بساط مسافرت خارج بچینند و اندکی در فراسوی مرزها بچرند ! چهره دسته ای  هم که همین اواخر از مرخصی آمده بودند ،  دیدنی تر از بقیه بود !!

بگذریم . اندر احوالات خود دور باطل می زدیم که خانم با کلی منت بابت حال مبسوطی که به خلایق داده اند ، لبخندزنان از سالن خارج شدند و ما را با افکارمان تنها گذاشتند . همهمه ها بیشتر میشد که یکی از همکاران جدید توصیه فرمودند که دندان اسب پیش کشی را نمی شمارند و می توانید از این لطف الهی در جهت باز شدن کت و کول و کمر های خمیده تان استفاده فرمایید . البته فرمایش ایشان به پایان نرسیده بود که توسط قدیمی ترها  ارشاد شدند !! بنده خدا فکر کرده بودند یک هفته چراغها را خاموش میکنند . کلاً  ایشان نسبت به اینکه ثانیه ای عدم حضور در شرکت در بهترین حالت با چندین فروند امضاء و هماهنگی قبلی ، به مرخصی انجاميده و در سایر موارد نیز به کسری کار با ضریب بی نهایت تبدیل میشود ، توجیه نبودند !! و اینها همه یعنی مرخصی اجباری ! آن هم به مدت یک هفته ! آن هم در بدترین موقع سال ! آن هم بدون اطلاع قبلی ! آن هم با کلی منت ! آن هم یعنی تا مدتها مرخصی بی مرخصی ! آن هم یعنی فنا شدن زمان !!! یعنی ... !!! بگذریم !!

همیشه میدانستم شرکتمان دارای بروکراسی ای کم نظیر ، چهارچوب هایی هدفمند ،  برنامه زمانبندی ویژه و به قول خودمان  آخر ام. اس. پروژه است! اما نه دیگه این قـــــــــدر !! کفمان واقعاً برید ولی به هر حال چون از این بدترها هم به سرمان آمده است خیلی زود موضوع را پذیرفتیم !!

خلاصه کنم . روز قبل از شروع این اتفاق خوش یمن ، مدیر محترم شخصاً با بنده  و تنی دیگر از دوستان تماس گرفتند و دقیقاً با همین لحن فرمودند : "  فردا حتماً بیایید شرکت ! کار زیاد داریم ! باید سایت را تا آخر ماه جمع کنیم ! شما نباشید که کنترل کنید ، کسی کار نمیکند ! باید صورت وضعیت ماقبل قطعی را تا آخر ماه بدهیم ! " ما هم که می دانستیم راست می گوید فقط با چشمان گرد شده ، تایید میکردیم ولی در کمال نا باوری مدیر محترم ادامه دادند : " حالا چه وقت مرخصی و تعطیلات است ؟ وسط ماه مبارک ! تو اوج کار !! " خداییش من دیگه رسماً هنگ کرده بودم ! کم مانده بود به خاطر این درخواست نا به جا از درگاه شان طلب مغفرت هم بکنم . اما مثل همیشه سکوت کرده و لبخند زدیم چون هنوز هم خوبی های این شرکت به بدی هایش می چربد ...       

 

|+| نوشته شده توسط بهار مهرگان در سه شنبه هفدهم شهریور 1388  |
 همراه جاودان

روزی که برای اولین بار در شلوغی های پايتخت ملاقاتت کردم ، مرا شوکه کردی . وعده دیدارمان حياط دانشکده ما بود و من بی تاب تر از همیشه . هیچ گاه گمان نمی کردم از پشت نیمکتهای چوبی مدرسه ای زیبا در یک شهرستان مرزی دوردست ، هر دو به فاصله ای کوتاه به شهری در بی نهایت  پرتاب شویم . همان نیمکتهای چوبی ِ داغی را ميگويم که از ساعت اول تا زنگ آخر ، با نوک مداد اتود آنها را خراش مي داديم و چوبهاي رويه آن را ميکنديم تا به روی آن یادگاری بنویسیم . هنوز یکی از آنها را دارم با شعری از سهراب و تاریخی کهن : 

" شاسوسا چهره به شب پيوسته "    خرداد 76

هرچند گذشته ما به بسیار قبلتر از اين باز ميگردد و آینده مان جاييست بديع در زماني بعيد .

نمیدانم از کجا این چنین به هم پيوستيم که پیوندمان این چنین ناگسستنی شد ! از پشت آن نيمکتها بود يا از تلفنهاي چند ساعته شبانه و پچ پچ هاي دیرهنگام ؟ از لحظه های گوش سپردن به موزيک جرج مايکل بود يا با هم زمزمه کردن شعرهاي شاملو ؟ از خنده های بی وقفه و خوشی های هر روزه مان در قصر حاجی بود يا از نگراني ها و اشکهای آپارتمان تهران پارس ؟ از هيجان تجربه های شيرين تکرارنشدني بود يا اشتباه های ريز و درشت جوانی ؟

هرگز ندانستم ... اما تک تک روزهای با هم بودن را ، از یاد نمیبرم !

پا به پا آمدن ها ، دلسوزی ها و فداکاری هایت را ،  از یاد نميبرم !

روح لطیف و قلب شریف و طبع ظریفت را ، از ياد نميبرم !

تمام مشکلاتی را که به خاطر انتخاب مان ، خود محکوم به حل کردنشان بودیم ، از یاد نميبرم !

خانه به دوشی ها و تنهایی ها و بی پولی هايمان را ، از ياد نميبرم !

تلاشهايمان براي ساختن بخش کوچکي از زندگي و يافتن ردی از خوشبختي را ، از ياد نميبرم !

اشکها و لبخندها را ، از ياد نميبرم !

درودها و بدرودها از ياد نميبرم !

روز خداحافظی ات را از ياد نميبرم ، با يادداشتي کوچک و جمله ای غمگين : 

" رفتم ، جاي گله زياده ، اما تو ببخش "

رفتن تو به آن شهر و چندي بعد رفتن من به آن! بازگشت تو و بازگشت من! آمدن تو و رفتن من!

خاطرات با هم بودنمان دفتری هزاران هزار برگ است سراسر فراز و نشيب ! سراسر اتفاق !

صميمتي به اندازه شانزده سال ِ تمام !

بدون اغراق میگويم ! بدون ذره ای تعارف ! نمیدانم اگر خداوند تو را خلق نکرده بود خلاء وجودی مرا چه چيز و چه کس میتوانست پر کند ؟! جايی را که سالهاست تو در قلب من پر کرده ای ! خلوتی که تنها از آنِ توست و تنها و تنها تویی که به آن راه داری !

همراه جاودان من ! رفیق همیشه همراه و همیشه تنهای من !

تو را می پرستم.

تولدت مبارک ...


|+| نوشته شده توسط بهار مهرگان در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388  |
 هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم

کسی میتونه به من بگه قالب وبلاگ من چرا این قدر قاطی پاتی شده ؟

چرا توضیحات وبلاگ رفته این قدر پایین ؟

چرا نظرات وبلاگ با اینکه نوع نظر خواهی را فعال انتخاب میکنم اما تا تایید نکنم نمایش داده نمیشوند ؟

چرا نوشته ها با قالب قاطی شده اند ؟

چرا ؟

توضیح : وقتی یک قالب دیگر را انتخاب میکنم ، درست ميشود .


پی نوشت : مشکلم حل شد . دلیلش اینه که من اینترنت را با explorer باز نمیکنم  .

چون فعلاً تنها از این راه میتوانم وصل شوم مجبورم قالب وبلاگم را عوض کنم .


|+| نوشته شده توسط بهار مهرگان در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388  |
 مهره سوخته

در انقلاب درون من

تندیسی به زیر می افتد

در باشکوه جشنی ثمین

میان پایکوبی و رقص و دست .

یادواره ای کهن به یغما می رود

به دست قدیسه های زمین نه جلادان پست .

قلب چونان نی ای میان تهی از خاطرات سبز سرشار می شود

آن سان که دریا از جلبرگهای براق خویش.

حجم بدی ها بر رد خوبی ها غالب میشود

و من بر ترس خود چیره .

این پایان یک مهره سوخته است

اما جنگ تجربه ساده ای نبود ...


|+| نوشته شده توسط بهار مهرگان در شنبه دهم مرداد 1388  |
 صلح

برادرم کوچک که بود میگفت میخواهدشهیدشود!فکر میکرد "شهید بودن" یک شغل است .

مدرسه که رفت و بیشتر که فهمید ، تصمیم گرفت ، "سرباز" شود .

و در ده سالگی آرزو داشت "کماندو" شود .

چند سال بعد هم آرزوی " پلیس " شدن داشت .

او حالا جوانی است که رویای همیشگی اش را فراموش کرده است .

و می گوید از کشتن ، خون و دستگیری انسانها بیزار است.

برادرم میگوید : هیچ کس در دنیا دشمن ما نیست ...


|+| نوشته شده توسط بهار مهرگان در چهارشنبه هفتم مرداد 1388  |
 خالی بند

همکاری دارم که خدای اعتماد به نفس است . آقا خودشان را خوش تیپ ترین ، ثروتمندترین ، باکلاس ترین ، باهوش ترین و خلاصه همه چی تمام ترین آدم روی زمین میدانند .  راه به راه مرخصی رد میکنند و بعد از بازگشت ادعا میکنند فلان قاره و بهمان کشور بوده اند . وسیله نقلیه اش را ماشینی عنوان میکند که تاکنون به وسیله هیچ یک از همکاران رویت نشده است.  از خانه و زندگی و املاک دبی و ویلا شمال هم که دیگر چیزی نپرسید. از رستوران هایی که میرود ، هتلهایی که بوده است ، تورهای اروپایی که رفته است و خلاصه از هر چیزی که فکرش را کنید ما شنیده ایم . سوابق کاری اش را هم شرکتهایی اعلام میکند همه در حد تیم ملی !! خلاصه من ِ ساده دل روزهای اول همه را باور میکردم اما کم کم دستم آمد که قضیه کمی بودار است . سرتان را در نیاورم چند روز پیش به سمت سالن کنفرانس می رفتم که دیدم خانم سالخورده ای حدود 70 ساله در ورودی شرکت با ایشان در حال صحبت کردن هستند .کنارشان که رسیدم ناگهان آقا از جا پريد و با لبخندی مليح و چشماني خمار دستش را به حالت معرفی روبه روی خانم گرفت و گفت:مادرم ،خانم دکتر...

چشمانم داشت از حدقه بیرون میزد  با این حال خودم را کنترل کردم و در حالیکه به سمت آن خانم بر میگشتم گفتم : " خوشبختم .... مهندس نگفته بودید مادرتان پزشک هستند . حالتان چطور است خانم ؟  " چشمتان روز بد نبیند اگر چشمان من در حال بیرون زدن از حدقه بود چشمان آن خانم کف دو دستش بود !  بندهء خدا خودش را جمع جور کرد ، آب دهنش را قورت داد و خواست شروع به حرف زدن کند که آقای همکار سریع فرمودند : بله پزشک هستند . متخصص زنان و زایمان از دانشگاه آکسفورد  !!!!


آخه مگه مجبوری مرد ؟ مگه بیماری که این قدر دروغ میگویی ؟ چرا قیافه مرا مثل گلابی ها می بینی و اوج چرندیات و خالی بندیهایت را برای من میگذاری ؟ درست است من هر روز به وبلاگ موسیو گلابي سر ميزنم اما دليل نميشود خودم هم گلابي باشم !!  بابا تو را به خدا دست بردار !! این قدر حالم را خراب کرده ای  که در این روزهایی که حال نوشتن ندارم مجبور شدم  راجع به تو یک  پست بگذارم ! یک روز خودت را نابغه عنوان کردی ، سکوت کردیم ! گفتي مثل خر پول دارم ، سکوت کردیم ! گفتي تمام دنيا را ديده ام ، سکوت کردیم ! الهي بميري که ول کن ِ معامله نيستي ! امروز نه نه ات پزشک متخصص است ، لابد فردا بابات را هم رییس ناسا معرفی ميکني !! پس فردا هم مياي چشم تو چشم من ميندازي و ميگويي برق را هم پدربزرگ تو اختراع کرده است ! درست است اوضاع این قدر هر کی به هر کی شده است که هر کس به قدر قوه تخيلش پيشرفت ميکند اما اين دست خالي بندي ها مال امثال تو نيست !! توبه کن و بی خیال من یکی شو که برایم سوژه مضحکي شده اي !!!


|+| نوشته شده توسط بهار مهرگان در سه شنبه ششم مرداد 1388  |
 قهرمان من

داستانهاي زيادي از تو ميدانم . داستانهايي که نوشتنشان به سالها زمان نياز خواهد داشت . تو همواره پايان ناپذيري و داستانهايت تمام نشدني. نوشتن ِ تک تک لحظه هايي که برايم خلق کرده ای روزها باید و سالها شاید . چرا که قدرت ، امید و آرامشم را که تمام دارایی منند ، در کنار منش بزرگوارانه ، قلب شریف و روح انساندوست تو  آموخته ام . 

به تو افتخار ميکنم چون زندگي را تو و تنها تو بر من آسان کردی آن زمان که فقط به گفتار نیک ، پندار نیک و رفتار نیک سوقم دادی و برای همیشه قهرمان من شدی .

دوستت دارم. آن چنان که فکر کردن به تو ، همه احساساتم را بیدار و چشمانم را نمناک می سازد .

به شرافت انسانی ات درود می فرستم که تو نه تنها پدر من که بزرگ من و دنیای منی .

روزت مبارک .


   

|+| نوشته شده توسط بهار مهرگان در یکشنبه چهاردهم تیر 1388  |
 دوزخیان


دوزخیان

دوزخيان شوم برآشفته

انسانهاي نفرين شده و هرز گشته  و بی ثمر

جانيان مخوف وهم آور

گر او را دیدید در سرایی که دارمش باور

پرسید او را

با تکیه به کدام قانون و کدامین مذهب ؟

کدام قاموس و کدامین مکتب ؟

بر من فرود آورد سيلي از درد

دوزخيان ،  اي موج عظيم طغیانگر  نااهل

بگيردش سخت در بر

در میان آهن تفتیده و مار و عقرب و خنجر

گوییدش روزگار بهار را به یاد آور

دوزخیان

دوزخیان شرم آور ....

|+| نوشته شده توسط بهار مهرگان در یکشنبه چهاردهم تیر 1388  |
 اینجا ایران است

در تمام روزهایی که شور ، میهنم را فرا گرفته بود و آسمان ایران سرشار از تبادلات عمیق فکری و نظری بود ، سکوت کردم . نگاهم را به آسمان دوختم ، آنچنان که همیشه . نسیمی آرام به روی گونه هایم می لغزید و تارهای موهایم را پرده وار به روی چشمانم می کشید . نه کلامی می توانست آتش دلسردی هایم را فرو کش کند و نه حرفی قادر بود ، قهر همیشگی ام را به آشتی بدل سازد .

اتفاقات يکي پس از ديگری زنجيره وار و غیر قابل باور رخ میدهند . تهران به خلسه فرو رفته است و امواج ما را به این سو و آن سو ميکشانند.

نگرانم .

امروز به طرز غیر قابل باوری درد را درون قلب و شریانهایم احساس می کنم .

از دیدن صحنه ها و تصویرها شوکه شده ام .

هرگز نمیتوانم باور کنم که

اینجا ایران است ...


|+| نوشته شده توسط بهار مهرگان در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388  |
 
 
بالا