روزی که برای اولین بار در شلوغی های پايتخت ملاقاتت کردم ، مرا شوکه کردی . وعده دیدارمان حياط دانشکده ما بود و من بی تاب تر از همیشه . هیچ گاه گمان نمی کردم از پشت نیمکتهای چوبی مدرسه ای زیبا در یک شهرستان مرزی دوردست ، هر دو به فاصله ای کوتاه به شهری در بی نهایت پرتاب شویم . همان نیمکتهای چوبی ِ داغی را ميگويم که از ساعت اول تا زنگ آخر ، با نوک مداد اتود آنها را خراش مي داديم و چوبهاي رويه آن را ميکنديم تا به روی آن یادگاری بنویسیم . هنوز یکی از آنها را دارم با شعری از سهراب و تاریخی کهن :
" شاسوسا چهره به شب پيوسته " خرداد 76
هرچند گذشته ما به بسیار قبلتر از اين باز ميگردد و آینده مان جاييست بديع در زماني بعيد .
نمیدانم از کجا این چنین به هم پيوستيم که پیوندمان این چنین ناگسستنی شد ! از پشت آن نيمکتها بود يا از تلفنهاي چند ساعته شبانه و پچ پچ هاي دیرهنگام ؟ از لحظه های گوش سپردن به موزيک جرج مايکل بود يا با هم زمزمه کردن شعرهاي شاملو ؟ از خنده های بی وقفه و خوشی های هر روزه مان در قصر حاجی بود يا از نگراني ها و اشکهای آپارتمان تهران پارس ؟ از هيجان تجربه های شيرين تکرارنشدني بود يا اشتباه های ريز و درشت جوانی ؟
هرگز ندانستم ... اما تک تک روزهای با هم بودن را ، از یاد نمیبرم !
پا به پا آمدن ها ، دلسوزی ها و فداکاری هایت را ، از یاد نميبرم !
روح لطیف و قلب شریف و طبع ظریفت را ، از ياد نميبرم !
تمام مشکلاتی را که به خاطر انتخاب مان ، خود محکوم به حل کردنشان بودیم ، از یاد نميبرم !
خانه به دوشی ها و تنهایی ها و بی پولی هايمان را ، از ياد نميبرم !
تلاشهايمان براي ساختن بخش کوچکي از زندگي و يافتن ردی از خوشبختي را ، از ياد نميبرم !
اشکها و لبخندها را ، از ياد نميبرم !
درودها و بدرودها از ياد نميبرم !
روز خداحافظی ات را از ياد نميبرم ، با يادداشتي کوچک و جمله ای غمگين :
" رفتم ، جاي گله زياده ، اما تو ببخش "
رفتن تو به آن شهر و چندي بعد رفتن من به آن! بازگشت تو و بازگشت من! آمدن تو و رفتن من!
خاطرات با هم بودنمان دفتری هزاران هزار برگ است سراسر فراز و نشيب ! سراسر اتفاق !
صميمتي به اندازه شانزده سال ِ تمام !
بدون اغراق میگويم ! بدون ذره ای تعارف ! نمیدانم اگر خداوند تو را خلق نکرده بود خلاء وجودی مرا چه چيز و چه کس میتوانست پر کند ؟! جايی را که سالهاست تو در قلب من پر کرده ای ! خلوتی که تنها از آنِ توست و تنها و تنها تویی که به آن راه داری !
همراه جاودان من ! رفیق همیشه همراه و همیشه تنهای من !
تو را می پرستم.
تولدت مبارک ...
|
+| نوشته شده توسط
بهار مهرگان در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388
|